خرید بک لینک
آمينِ من

مغزم كار نمي كرد، كلماتت را لازم داشتم تا كلماتم پيدا شوند

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 13:40&nbsp توسط مکث |

برچسب: آمينِ, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 17:40

آدم مگر چند بار توی زندگیش عاشق می شود یا که اساسا چند بار چیزی به بزرگی عشق را تجربه می کندکه سرش را بیندازد پایین و برو و با خودش بجنگد. انکار کند، دور بماند یا همه چیز را قربانی یک انتخاب منطقی کند. یک مرحله ای هم هست، می فهمی عشق چیزی فارغ از سزاواری و لیاقت معشوق است. گرچه وقتی یکسویه می شود شبیه شعله ی رها شده ای توی سرماست، یک روز خاموش می شود اما نه بزور... + نوشته شده در سه

برچسب: وقتش, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 17:40

از آخر فروردين تا اوايل خرداد هفته اي دو-سه روز كتابخانه ملي بودم. از اول خرداد تا حالا هم كه تماماً يكسره مشغول درس و دوره و امتحان. دو سه روز پيش شروع كردم به غر زدن كه مغز و ذهنم خسته است و استراحت لازم دارم. قرار شد مدتي بساطم را جمع كنم و نه سراغي از استانداردها بگيرم و نه از مقاله و دانشگاه، زبان را حتي جمع كردم و گذاشتم كنار. نشان به آن نشان كه ديروز صبح اين تصميم گرفته شده و ام

برچسب: روزگارم, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 17:40

مدير گروهمان يك رسماً گيجِ مطلق است. به مرحمت اشتباهات پي در پي اش يك هفته ي تمام است درگيريم. اول زير بار نمي رفت كه از واحدهايمان هشت واحد مانده و نه ده تا، دست آخر مجبورش كرديم با مركز تماس بگيرد تا مجابش كنند. بعد واحدها را جا به جا ارايه كرد و مجبور شد توي اصلاحيه ي سايت اعلام كند هر گرايش مطابق درختواره انتخاب واحد كند نه دروس موجودبعد استادي كه اعلام كرده بوديم نمي خواهيم و اصل

برچسب: عجايب, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 17:40

توي يه يك روز سه تا پست نوشتم و پاك كردم. اينجا پناه و امان من بود، از خودم و افكارم و غليان احساساتم به اينجا پناه مي آوردم. آرام مي گرفتم، حواسم جمع مي شد، رشته ي گسسته ي افكارم را مرتب مي كردم. خشم و دلتنگي بيرون ميريخت. بخشي از ذهنم بود كه نمي شد جاي ديگري بازگو كرد. مثل حرف هايي كه توي خلوت براي خودتان زمزمه مي كنيد و هرگز جايي بيان نمي شوند. مثل خصوصي ترين بخش از وجودتان. براي هم

برچسب: حريم, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 17:40

زبان بخوانيم

آيلتس بگيريم

باشد كه رستگار شويم

برچسب: آينده, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 16:33

شدي ايم جفت خشنود و مكمل هم، من و دوربين خسته م

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 16:33

آزار ديگران باعث ميشه رنج كمتري بكشيد؟ آروم ميشيد اگه كسي رو كه شما رو نميخواد آزار بدين؟ خيالتون راحت ميشه اگه بدونيد حالش خوب نيست؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:44 توسط مکث

برچسب: لعنت, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:17

دوست داشتن آدمي را بي دفاع مي كند. خلع سلاح، آسيب پذير، چشم باز مي كني و ميبيني هيچ كسي، هيچ چيزي.هيچ اتفاق تازه اي نمي خواهي و زمان مطلقاً چيزي را تغيير نداده. دلتنگي، دلتنگي، دلتنگي براي كسي كه نيست. اصلاً همه ي اين يك سال چطور بسر شده؟!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:31 توسط مکث |

برچسب: آواها, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:17

امروز دوستي برايم مطلبي فرستاد با اين عنوان: سلامت روان در دو چيز خلاصه مي شود، مسوليت پذيري و واقعيت پذيري. فكر مي كنم بعد از سالها قبول كرده ام روحيه حساسي دارم كه مي تواند ريشه در كم بردن اعتماد به نفسم داشته باشد. مضاف براينكه گاهاً توقعم از زندگي يا آدمها و واكنشم نسبت به وقايع ناخوشايند سر وشكلي تا حدي تشديد شده و نامعقول به خودش مي گيرد. شايد بتوان گفت گاهي فانتزي هايم را جايگزين حقيقت ميكن

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:17

بدترين نوع حسادتم، حسادت رفيق به رفيق

برچسب: آشنا, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:17

عمو قطره ي نازيل خواسته، حالا كه پيدا كرده ام تازه دلواپسي افتاده به جانم كه يعني دوباره سر درد دارد؟! فاصله جغرافيايي بد بلايي است. مثلاً برايتان عكس ته ديگ سيب زميني مي فرستد بعد هربار ته ديگه بخوريد دلتان مي گيرد كه كاش بود. هوس فلان غذا را مي كند، بيمار مي شود، دلش مي گيرد، نيستيد. فاصله چيز مزخرفي است. توي اين سه سال كه از آخرين آمدنش گذشته بارها خوابش را ديده ام، بغلش گرفته ام و بيدار شده ا

برچسب: جانِ, نویسنده: حسین محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:17

رفتيم عكاسي.بعد از ماه ها دوربينم را برداشتم و زديم به دل بازار. بي خيالِ همه ي درس و مشق و كتاب هاي مانده. صبح تا عصر از راسته ي فرش فروش ها تا كوچه و پس كوچه هاي قديمي و گلدسته هاي مسجد شاه را دور زديم. دويديم پي رد نور در حجره هاي قديمي، رنگ را در قاب عكس هايمان جا داديم. بعد زديم سر از كاخ گلستان درآورديم و كاشي به كاشي چرخ زديم. حالم تماماً خوب، تماما خوش بود. چقدر بي آنكه بدانم دلتنگ عكاسي

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:17

صفحه بندی